تبليغاتX
لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او ۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

مادر من فقط يك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

يك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خيلي خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط يك چشم داره!

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ، كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟!!!

اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم، چون خيلي عصباني بودم.

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي

از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه هاشو

وقتي ايستاده بود دم در، بچه ها به اون خنديدند
و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا اونم بي خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!
گم شو از اينجا! همين حالا


اون به آرامي جواب داد، اوه خيلي معذرت ميخوام.
مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد

يك روز، يك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
براي شركت در جشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون البته فقط از روي كنجكاوي

همسايه ها گفتن كه اون مرده

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

اي عزيزترين پسر من، من هميشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري مياي اينجا

ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تو رو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي، تو يه تصادف، يك چشمت رو از دست دادي

به عنوان يك مادر، نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين چشم خودم رو دادم به تو


براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
این روزا حس یه لاک پشت رو دارم که روی لاکش برعکس افتاده و هیچکس هم نیست که بهش کمک کنه

پ.ن:هیچی.... نیست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
ما آدمها مثل ذرات و اتمهای یه سیگاریم که دست خداست و داره میکشه... هرچی که آتش این سیگار به ما نزدیکتر میشه ما هم بزرگتر..داغون تر...پیرتر میشیم و در اخر این آتش از روی ما رد میشه و ما رو میسوزونه و عاقبت هر سیگاری چیه؟؟ له شدن زیر پای فاعل
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:27 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
ما آدمها مثل ذرات و اتمهای یه سیگاریم که دست خداست و داره میکشه... هرچی که آتش این سیگار به ما نزدیکتر میشه ما هم بزرگتر..داغون تر...پیرتر میشیم و در اخر این آتش از روی ما رد میشه و ما رو میسوزونه و عاقبت هر سیگاری چیه؟؟ له شدن زیر پای فاعل
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:26 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
اون روز یه فکری کردم همه جوره این فکرم درسته ما آدمها ذرات و اتمهای یه سیگاریم که دست خداست و داره میکشه هرچی که ذغال سگار بیشتر به ما نزدیک میشه ما هم بزرگتر و رسیده تر میشم در آخر هم که ذغال به ما میرسه ما رو میسوزونه و نابود میکنه.... اما عاقبت هر سیگاری چیه؟؟ له شدن زیر پای فاعل.........
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:18 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
این روزا از سایه خودم هم میترسم....

نتیجه بی اعتمادی به ملت

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
خیلی داغونم....

فکر نکنم واسه کسی مهم باشه...

این نیز بگذرد...این رو پشت در دستشویی عمومی نوشته بودن

دیگه نت هم صفای سابق رو نداره...خیلی ها برای همیشه رفتن...خیلی ها فیلتر شدن...من موندم تنها....

تنهایی؟؟ــــــــــــــــــ حس خیلی عجیبیه...تنها باشی..منتظر یک دوست باشی...هیچکس هم نباشه

فقط یه ثانیه بزار سرم رو بزارم روی پاهات...بزار بخوابم ....خوابی که قبلش آرامش باشه...نه نگرانی

یه سوال؟؟

تو برای من یه تکیه گاهی..جایی برای آرامش...خود ِ تو هم محتاج کسی هم هستی که تکیه گاه تو باشه؟؟...نه..نه

پ.ن:حتی نفس هام تو رو به یاد من میاره.........

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
یه چیز این روزا خیلی حال میده....

میرم رو پشت بوم...به شهر نگاه میکنم...شاید به نظر بقیه احمقانه بیاد...من که فقط ذلم میخواد به شهر نگاه کنم...

هوای پاییز خیلی دلچسب ِ.....کی میگه پاییز دلگیره ِ؟؟

وقتی به شهر نگاه میکنم یاد تو میفتم...حس میکنم همین اطرافی...نزدیک تر از همیشه...

کاش که میشد همیشه از روی پشت بوم به شهر نگاه کنم

پ.ن:زن تاپاله همسایه روبرو با دیدن من پرده خونشو کشید...پیر سگ آخه توی چروک رو سگ نگاه نمیکنه...

پ.ن۲:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:4 قبل از ظهر توسط ابلیس| |